تبليغاتX
صحن طلایی

صحن طلایی

اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست و او جانشين همه ي نداشتن هاي من است.

لحظه شماری

بعضی وقتها ثانیه ها مثل ساعت ها می گذرن.

وقتهایی که منتظر یه اتفاق فو ق العاده توی زندگیم هستم.

وقتهایی که گذشتن ثانیه ها برام از توقفشون مهمتره

از اون 13 روز ، 2 روز دیگه تا دیدن صحن طلایی باقی مونده

و من با تمام وجودم لحظه شماری می کنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 10:34  توسط تکتم  | 

یا على موسى الرضا! دریاب...

 

 

زنده تر ، تابنده تر از هر چه خورشید ی

اى روشناى آب

اى على موسى الرضا! پاكمرد یثربى، در توس خوابیده!

من تو را بیدار مى دانم.

زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب،

از فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مى دانم.

گر چه پندارند: دیرى هست، همچون قطره ها در خاك،

رفته اى در ژرفناى خواب،

لیكن اى پاكیزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!

من تو را بیدار ابرى پاك و رحمت بار مى دانم.

اى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!

ـ (در كنار دون تبهكارى كه شیر پیر پاك آیین، پدرت،

آن روح رحمان را به زندان كشت) ـ

من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طرّه زرتار مى دانم.

من تو را بىهیچ تردیدى (كه دلها را كند تاریك)

زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر كهكشانى، دور یا نزدیك،

خواه پیدا، خواه پوشیده،

در نهان تر پرده اسرار مى دانم.

با هزارى و دوصد، بل بیشتر، عمرت،

اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاینده!

مهربان خورشید تابنده!

این غمین همشهرى پیرت،

این غریبِ مُلكِ رى، دور از تو دلگیرت،

با تو دارد حاجتى، دَردى كه بى شك از تو پنهان نیست،

وز تو جوید (در نهانى) راه و درمانى.

جاودان جان جهان! خورشید عالم تاب!

این غمین همشهرى پیر غریبت را، دلش تاریك تر از خاك،

یا على موسى الرضا! دریاب.

چون پدرت، این خسته دل زندانىِ دَردى روان كُش را،

یا على موسى الرضا! دریاب، درمان بخش.

یا على موسى الرضا! دریاب.

مهدى اخوان ثالث



 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 19:53  توسط تکتم  | 

13 روز دیگه...

 

 


بيشتر از خيلي وقته كه نيومدم به وبم سر بزنم
.


يه جورايي حسش نبود.

آخه برام ياد آور خاطراتي بود كه آزارم مي داد.

تازه كسي هم نبود كه بهم سر بزنه.

اما حالا مي بينم  اولا هر چي بوده به قول يه نفر

الان شده فقط و فقط يه خاطره.

ثانيا من براي خودم و دلم كه پر مي كشه واسه صحن طلايي مي نويسم

نه ديگران كه نبودشون انگيزه نوشتنو ازم بگيره.


اصل مطلب :

دارم روز شماري مي كنم .

از الان تا 13 روز ديگه كه مي خوام با چشمام صحن طلايي رو ببينم.

مي خوام پا توي بهشتي بذارم كه هر شب خوابشو مي بينم..

مي خوام پيش آقايي برم كه مهربون ترين مهربون هاست.

الان كه دارم مي نويسم دلم لك مي زده واسه صداي ناقاره


فقط مي خوام برم و بشينم يه دل سير با آقا حرف بزنم....



 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 20:10  توسط تکتم  | 

باز محرم آمد.....

 

از دشت جنـــون بوی خدا  می آید

مجــنون به سر از بهر فــــدا می آید

وز جلوه عشــــق ناب در دشت بلا

از عـــــرش صــدای ربنـــا می آیــد

 

 

 

 

 

 

گريه براي اهل بيت بر اساس محبت است

 

و محبت بر اساس معرفت

 

و معرفت بر اساس ولايت

 

و ولايت بر اساس شناخت اهل بيت (ع) است

 

و شناخت اهل بيت  (ع) دنباله شناخت رسول الله (ص) و خداوند است .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 0:21  توسط تکتم  | 

رهایم کن ...

 

رهایم کن از سایه های خودم ،

                                          پروردگارا،

                                 از ویرانی و سردرگمی روزگارم .

چرا که شب است و زائر تو نابینا.

دستم را بگیر.

رهایم کن از ناامیدی.

با شعله های خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن.

نیروی خسته ام را بیدار کن.

مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم .

بگذار جاده در هر قدم ، ترانه ی " زندگی " را برایم بخواند.

چرا که شب تاریک است و زائر تو نابینا

 

 

 

اين وصف حال منه ...

خدايا منو درياب...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 1:4  توسط تکتم  | 

ویرانه....


 

 

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

 

ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت


ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادش


صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

 






 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 13:43  توسط تکتم  | 

عیدتون مبارک...

 

هر چي فكر كردم چي بنويسم

 

هيچ متني قشنگتر و دلنشين تر از اين متن پيدا نكردم

 

اين عيد سعيد و فرخنده را به  شما تبريك مي گم...

 

 

من از پشت شبهای بی خاطره


من از پشت زندان غم آمدم


من از آرزوهای دور و دراز


من از خواب چشمان نم آمدم



تو تعبیر رویای نا دیده ای


تو نوری که بر سایه تابیده ای


تو یک آسمان بخشش بی طلب


تو بر خاک تردید باریده ای



مرا با نگاهت به رویا ببر


مرا تا تماشای فردا ببر


دلم قطره ای بی تپش در سراب


مرا تا تکاپوی دریا ببر


تو یک خانه در کوچه زندگی


تو یک کوچه در شهر آزادگی


تو یک شهر در سرزمین حضور


تویی راز بودن به این سادگی

 

 

 

 

 

 

چقدر دلم هواي صحن طلايي رو كرده...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 23:0  توسط تکتم  | 

دلم تنگه



خدايا دلم تنگه


 

خودت كه مي دوني


دل تنگه چي هستم....







 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 23:10  توسط تکتم  | 

خوشبختی خطر کردن است....

 

دلبسته ی کفش هایش بود.
 
کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.
 
دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.
 
اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.
 
قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.
 
سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.
 
می نشست و زانوانش را بغل می گرفت
 
 و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.
 
 
 
 
می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.
 
می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.
 
او نشسته بود و می گفت .........که پارسایی از کنار او رد شد.
 
پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد
 
 و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی
 
 زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.
 
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای دنیا کوچک است و
 
 زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.
 
شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.
 
اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:
 
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی
 
تا پا برهنه نباشی؟
 
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :
 
من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.
 
هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود
 
 و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.
 
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
 
 تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.
 
حالا پا برهنگی پای افزار من است
 
 زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.
 
پارسا این را گفت و رفت...
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/17ساعت 20:46  توسط تکتم  | 

اگر ماه بودم...

 

 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

 

سراغ تورا از خدا می گرفتم

 

وگر سنگ بودم به هرجا که بودی

 

سر رهگذار تو جا میگرفتم

 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

 

شبی بر لب بام من می نشستی

 

و گر سنگ بودی به هرجا که بودم

 

مرا می شکستی

 

مرا می شکستی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 20:56  توسط تکتم  |