لحظه شماری
بعضی وقتها ثانیه ها مثل ساعت ها می گذرن.
وقتهایی که منتظر یه اتفاق فو ق العاده توی زندگیم هستم.
وقتهایی که گذشتن ثانیه ها برام از توقفشون مهمتره
از اون 13 روز ، 2 روز دیگه تا دیدن صحن طلایی باقی مونده
و من با تمام وجودم لحظه شماری می کنم.
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست و او جانشين همه ي نداشتن هاي من است.
بعضی وقتها ثانیه ها مثل ساعت ها می گذرن.
وقتهایی که منتظر یه اتفاق فو ق العاده توی زندگیم هستم.
وقتهایی که گذشتن ثانیه ها برام از توقفشون مهمتره
از اون 13 روز ، 2 روز دیگه تا دیدن صحن طلایی باقی مونده
و من با تمام وجودم لحظه شماری می کنم.

زنده تر ، تابنده تر از هر چه خورشید ی
اى روشناى آب
اى على موسى الرضا! پاكمرد یثربى، در توس خوابیده!
من تو را بیدار مى دانم.
زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب،
از فروغ و فرّ و شور زندگى سرشار مى دانم.
گر چه پندارند: دیرى هست، همچون قطره ها در خاك،
رفته اى در ژرفناى خواب،
لیكن اى پاكیزه باران بهشت! اى روح! اى روشناى آب!
من تو را بیدار ابرى پاك و رحمت بار مى دانم.
اى (چو بختم) خفته در آن تنگناى زادگاهم توس!
ـ (در كنار دون تبهكارى كه شیر پیر پاك آیین، پدرت،
آن روح رحمان را به زندان كشت) ـ
من تو را بیدارتر از روح و راه صبح، با آن طرّه زرتار مى دانم.
من تو را بىهیچ تردیدى (كه دلها را كند تاریك)
زنده تر، تابنده تر از هر چه خورشید است، در هر كهكشانى، دور یا نزدیك،
خواه پیدا، خواه پوشیده،
در نهان تر پرده اسرار مى دانم.
با هزارى و دوصد، بل بیشتر، عمرت،
اى جوانى و جوان جاودان، اى پور پاینده!
مهربان خورشید تابنده!
این غمین همشهرى پیرت،
این غریبِ مُلكِ رى، دور از تو دلگیرت،
با تو دارد حاجتى، دَردى كه بى شك از تو پنهان نیست،
وز تو جوید (در نهانى) راه و درمانى.
جاودان جان جهان! خورشید عالم تاب!
این غمین همشهرى پیر غریبت را، دلش تاریك تر از خاك،
یا على موسى الرضا! دریاب.
چون پدرت، این خسته دل زندانىِ دَردى روان كُش را،
یا على موسى الرضا! دریاب، درمان بخش.
یا على موسى الرضا! دریاب.
مهدى اخوان ثالث


از دشت جنـــون بوی خدا می آید
مجــنون به سر از بهر فــــدا می آید
وز جلوه عشــــق ناب در دشت بلا
از عـــــرش صــدای ربنـــا می آیــد

گريه براي اهل بيت بر اساس محبت است
و محبت بر اساس معرفت
و معرفت بر اساس ولايت
و ولايت بر اساس شناخت اهل بيت (ع) است
و شناخت اهل بيت (ع) دنباله شناخت رسول الله (ص) و خداوند است .

رهایم کن از سایه های خودم ،
پروردگارا،
از ویرانی و سردرگمی روزگارم .
چرا که شب است و زائر تو نابینا.
دستم را بگیر.
رهایم کن از ناامیدی.
با شعله های خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن.
نیروی خسته ام را بیدار کن.
مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم .
بگذار جاده در هر قدم ، ترانه ی " زندگی " را برایم بخواند.
چرا که شب تاریک است و زائر تو نابینا

اين وصف حال منه ...
خدايا منو درياب...
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادش
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

هر چي فكر كردم چي بنويسم
هيچ متني قشنگتر و دلنشين تر از اين متن پيدا نكردم
اين عيد سعيد و فرخنده را به شما تبريك مي گم...
من از پشت شبهای بی خاطره

چقدر دلم هواي صحن طلايي رو كرده...

اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا میگرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی
مرا می شکستی
